آن روزها که وسایل ارتباطی دیجیتالی مثل کامپیوتر و ویدئو و دی وی دی های خانگی و تلفنهای همراه و بازیهای مجازی تا این اندازه رابطه ها را به هم نزده بود و محافل خانوادگی گرمی بیشتری داشت ، محافل خانوادگی ما هم برای خودش دنیایی داشت . این محافل که در بسیاری از مناسبتهای با دلیل و بی دلیل ، حداقل چهار پنج خانواده اصلی را با زیر مجموعه اش در بر می گرفت ، اکثراً با مجلس گردانی پسر عمه بزرگترم تشکیل می شد و در آن همه گونه خلاقیت و ابتکار به کار می رفت تا از تک تک اعضای این خانواده بزرگ بهره گیری معنوی صورت گیرد .

         

کمترین اتفاقی که در این محافل می افتاد ، حافظ خوانی بود که به بهانه فال گرفتن و در واقع برای ساعاتی خوش بودن و خندیدن ساده و بی پیرایه به همدیگر ، زمان را از ما می گرفت و ما هر کدام می فهمیدیم که هر کس چه رازهای مگویی داشته و ما خبر نداشته ایم .

گاهی محمد ، از تک تک حاضران می خواست که چیزی بگویند ، هر چه می خواهند و دوست دارند اما حتماً بگویند . خانوم جون خدا بیامرز بخشی از یک دعای مفاتیح الجنان را از بر می خواند و دو سه دقیقه در باب فضایل و اثرات آن سخن می گفت . عمه خانوم  شاید سوره کوچکی از قرآن یا آیت الکرسی را می خواند و کمی درباره آن توضیح می داد ، بابا معمولاً خاطره می گفت و به قول همه این خاطره ها را هم کاملاً سمعی و بصری و با احساس خاصی تعریف می کرد که گویی ما دقیقاً آن را با تمام جرئیات و حس تجربه کرده ایم ولو اگر مربوط به سالهایی بوده باشد که در کتم عدم تشریف داشته ایم ! من و مریم و محمد - پسر عمه - معمولاً شعری می خواندیم و معنی می کردیم . کوچکترها لطیفه و جوکی تعریف می کردند و ما سعی می کردیم ولو اگر بی مزه بود بخندیم .

اما شیرینترین و به یاد ماندنی ترین این جلسات عمومی وقتی بود که محمد ، عبارتی را از کتابی یا نویسنده ای معروف یا برای ما ناشناخته و البته بیشتر از آن بیتی را از سعدی یا مولوی یا حافظ می گفت و از همه می خواست هر چه در باره آن به نظرشان می رسد بگویند . اینجا بود که ما مجبور می شدیم فسفرهای کسب شده از ماهیهای سبزی پلویی که همان چند لحظه پیش خورده بودیم ! را بسوزانیم تا جلوی بقیه چیزی کم نیاوریم و البته نتیجه آن، قرائتهای مختلف و گاه متضاد از آن بیت یا موضوع می شد و  سر آخر خود پسر عمه یا دختر عمه بهجت - اگر در مرخصی چند روزه از دانشگاه ماینز در تهران بود - نظر نهایی را می داد که تومنی هفت صنار با نظر بقیه فرق می کرد و ما از اینکه چیز دهن پر کنی یاد گرفته ایم کلی خوشحال می شدیم و تا چند روز درباره اش در خانه یا مدرسه یا دانشگاه بحث می کردیم .

هنوز جلسه ای که در آن این بیت از مثنوی بحث شده بود را فراموش نمی کنم که هیچ کس جز خود آقای صحنه گردان نتوانست حق مطلب را ادا کند :

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد

موسیی با موسیی در جنگ شد

سه چهار روز پیش که در حین کار در دفتر مجله ، داشتم برنامه «یک شاخه گل شماره 402 » را گوش می کردم ، این بیت حافظ را از زبان عبدالوهاب شهیدی شنیدم :

ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

بیت سختی بود که معنی آن را نفهمیدم . یاد محافل پیش گفتۀ خانوادگی افتادم و همان موقع در شبکه اجتماعی ِ گوگل ریدر آن را مطرح کردم تا ببینیم از آنهمه فالوئرهای محترم و محترمه چه کسی معنی آن را می داند . چند نفر نظراتی نوشتند که بیشتر به مصراع اول و اینکه منظور از مردم چشم ،مردمک چشم است مربوط می شد که البته تا اینجای کار معلوم بود و سختی بیت ، بیشتر در مصرع دوم بود . چند نفر هم از جمله خانوم دکتر - دکتر ؟! - فاطمه ابوترابیان در چت نکاتی را مطرح کردند که خیلی به معنی کردن آن نزدیک شد ، اما هنوز هیچ کداممان قانع نشده بودیم .

امروز به سر وقت اثر ماندگار و گرانسنگ حافظ نامه رفتم و دیدم که بهاء الدین خرمشاهی چه خوب این بیت را معنی کرده و اتفاقاً یاد آور شده که این بیت ، از سخت ترین بیتهای دیوان لسان الغیب  است . فرح و سروری که از فهمیدن معنی و تفسیر این بیت دست داد باعث شد که بخش مربوط به این بیت را از کل غزل گزینش و در وبلاگ بگذارم تا  هم این وبلاگ کمی به حال و هوای ادبی اولیه اش برگردد و هم برای کسان دیگری هم که در اینترنت ، معنی آن را جست و جو می کنند ، متن ارزشمندی در دسترس باشد . این مطلب ، در اینجا و در حقیقت در روزنوشت قبلی همین وبلاگ قرار دارد که دوستان - بخصوص دوستان گودری شرکت کننده در بحث - می توانند به آن مراجعه کنند و از خواندن آن لذت ببرند.

پانوشت یک   : این شبهای بلند زمستانی را چه خوب می توان با چنین نشستها و گعده هایی که هم ارزش افزوده معنوی و هم عاطفی و هم علمی دارد ، گرم کرد و از دنیای سرد و بیروح و فاصله انداز ِ مجازی و دیجیتال حتی تلویزیونی دور شد .

پانوشت دو : وقتی متن تفسیر استاد خرمشاهی را تایپ می کردم ، یادم آمد که امشب ، شب جمعه و شبی است که معمولاً بیشتر به یاد امام زمانمان « علیه السلام» هستیم . اگر معنی این بیت را خوانده باشید می بینید که  چه خوب وصف حال ما و مولای ماست و گویی این ما هستیم که به حضرت عرض می کنیم :

ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت ... 

جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()